السيد محمد حسين الطهراني

106

معاد شناسى (فارسى)

برديد ، غريب بود و او را كشتيد و سمّ داديد يا خفه كرديد . بيخودانه دويدم و طلّاب را خبر كردم ، آنها به حجره آمدند و همه متحيّر و از اين حادثه نگران شدند . بالاخره بنا شد خادم مدرسه تابوتى بياورد و شبانه او را به فضاى شبستان مدرسه ببرند تا فردا براى تجهيزات او و استشهادات آماده شويم ، كه ناگاه پيرمرد از جا برخاست و نشست و گفت : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ، و سپس رو به هيدجى كرده و لبخندى زد و گفت : حالا باور كردى ؟ هيدجى گفت : آرى باور كردم ، به خدا باور كردم ؛ امّا تو امشب پدر مرا درآوردى ، جان مرا گرفتى ! پيرمرد گفت : آقا جان ! تنها به درس خواندن نيست ؛ عبادت نيمه شب هم لازم دارد ، تعبّد هم مىخواهد ، چه مىخواهد ، چه مىخواهد . . . فقط تنها بخوانيد و بنويسيد و بگوئيد و بس ، مطلب به اين تمام مىشود ؟ ! از همان شب حكيم هيدجى رويّهء خود را تغيير مىدهد ، نيمى از ساعات خود را براى مطالعه كردن و نوشتن و تدريس كردن قرار مىدهد و نيمى را براى تفكّر و ذكر و عبادت خداى جلّ و عزّ . شبها از بستر خواب پهلو تهى مىكند و خلاصهء امر به جائى ميرسد كه بايد برسد . دلش به نور خدا منوّر و سِرّش از غير او منزّه ، و در هر حال انس و الفت با خداى خود داشته است . و از ديوان شعر فارسى و تركى او مىتوان حالات او را دريافت . حاشيه‌اى بر شرح منظومهء سبزوارى دارد كه بسيار مفيد است .